از شمال تا تاسوعا و عاشورا

پنجشنبه صبح زود مامانی و بابایی و دیانا جون راهی کلاردشت ویلای عمو حسین شدیم
از اونجایی که دیانا خانم توی ماشین اذیت میشه و دائم نق میزنه
از ایده خیلی عالی خاله مهدیه جون استفاده کردیم
صندلی عقب رو مثل تخت با پتو پوشوندیم تا دیانا جون راحت بازی کنه
و همونجا هم استراحت کنه
دیانا خانم برای بهار جون خیلی قلدربازی در آوردی
و چند بارم یقشو گرفتی
و خودتو انداختی روش
با غزل میونه خوبی داشتی
ولی بهارو رقیب خودت میدونستی و اجازه نمیدادی کسی هم بغلش کنه حتی بابای خودش
دست به وسایلاتم که میزد جیغ میزدی
و دفاع میکردی
خلاصه تو این مسافرت بهمون ثابت شد که دختری هستی که از حقت خیلی خوب دفاع میکنی
تا شنبه بعداز ظهر اونجا بودیم و در کنار عمو حسین و خاله لیلا و غزل و بهار عزیز خیلی خوش گذشت
راستی عزیزم از کارای جدیدت بگم که خیلی ناقلا شدی
دستتو میگیری لبه تخت و سعی میکنی بدون کمک خودتو نگه داری و وقتی میاستی بدون کمک سروصدا میکنی
که نگات کنیم بگیم آفرین
اتل متل توتوله میگی .کلاغ پر میگی و به اسم خودت که میرسیم دست میزنی
الو میکنی
و میگی وحیییید
هرکاریو که نباید انجام بدی انگشت اشارتو تکون میدی به معنی نه نه نه ادای مامانو درمیاری
الکی میخندی
و الکی سرفه میکنی
سبد آشپزخونه یا هرچیز دایره شکلیو برمیداری مثل فرمون ماشین مثلا رانندگی میکنی
دایی فضل الله جون همیشه ظهر تاسوعا نذری دارن و همه خانواده اونجا جمع میشیم.امسال کوچکترین عضو خانواده یعنی دیانا جونم هم حضور داشت
برای دیانا خانم لباس علی اصغری خریده بودیم
که مامان جون نذر کرده بود و ما ظهر عاشورا تنت کردیم و رفتیم هیئت.خیلی با تعجب به اتفاقات اطرافت نگاه میکردی
خیلی هم ازت عکس گرفتیم![]()



از شمال تا تاسوعا و عاشورا 
